خاطرات من

گاهی تلخ، گاهی شیرین

خاطرات من

گاهی تلخ، گاهی شیرین

بیداری در گُنگ‌آباد

با صدای ضربه کلید روی در آهنی بیدار شدم، گیج بودم... دفعه اولی بود که با این صدا بیدار میشدم؛ نمی‌دونستم کجام، چشمهامو باز کردم و دل‌نوشته‌های درهم وُ شلوغ زیر تخت بالایی به چشمم افتاد؛ نمی‌دونم تا اون موقع که خوابم برد چندتاشونو خوندم اما هنوز تازه وُ نخونده میومدن...

کلید حالا ضربه میخورد به لبه‌های تخت‌های فلزی آسایشگاه وَ نزدیک‌تر میشد وَ من بی توجه به صدای سرباز یگان دوباره چشمهامو بستم و از لحظه‌ی ثبت نام تا تراشیدن مو وُ میدون سپاه وُ ترمینال شرق پشت پلکم حرکت کرد...

به خودم توی آینه نگاه کردم وُ با موهایی که همیشه نسبتا بلند بودند وُ حالت‌دار خداحافظی کردم. آرایشگر یه بند از خاطرات خدمت میگفت و از زرنگی‌ها و ترفندهایش، از گوشی بردن و فرار کردن، از مرخصی و برجک... پشت هم میگفت و دوستش کامل میکرد. من اما به دسته‌هایی که روی پیش‌بند می‌افتادند و به چهره‌ی جدیدی که نمیشناختمش خیره بودم....

کلید به لبه تخت خورد، صدا از آنجایی که خورده بود رسید زیر بالش وُ توی سرم پیچید، درد میگرن ناگهان شروع شد وُ من بی‌اعتنا به سرباز فقط نشستم وُ پایین تخت دنبال پوتین گشتم...

رگبار رادیو مازندران

رادیو مازندران روی مغزمان میکوبید و درست زیر آن بلندگوهای بدقواره و بدصدای پادگان، گوشی تلفن را به گوشم فشار میدادم تا از پس صدای سربازهای توی صف وُ مجری مازنی وُ خش‌خش‌هایِ گوشی صدای مینا را بهتر بشنوم و کمی از دلتنگیم کم شود. گفتم تازه رسیدیم و پرسیدم کجاست؛ انگار گریه کرده بود و خودش را جمع و جور میکرد تا به من انرژی بدهد، وَ من میگفتم ملالی نیست جز دوری شما؛ اما ته دلم چیز دیگری بود وُ از غربت آنجا نفسم تنگ شده بود وُ قلبم سنگین وُ گلویم متورم... 

فقط من اینجور نبودم و همه همدیگر را با بهت نگاه میکردیم. از کنار هم رد میشدیم به هم خیره میشدیم اما حرفمان نمی‌آمد، درمیان هم‌سن و سال‌ها وُ هم‌زبانهایمان غریبه بودیم... انگار همه در آرامش غروب جمعه آشفته بودیم و نمیدانستیم کجاییم و  به چه کار آمده‌ایم...

هوا نارنجی دلگیری شده بود و هرکدام بی‌قرار درگوشه‌ای از محوطه پادگان کز کرده بودیم و خیره به نقطه‌ای گنگ به رادیو مازندارن که هیچش را نمیفهمیدیم گوش میدادیم... انگار دلمان یک صدای آشنا میخواست، انگار دلمان یک چیزی میخواست شبیه آن که بیرون از آنجا بود... نمیدانستیم چه اما هوای آنجا هوای بیرون از درهای دژبانی نبود...

داشتم به کافه گردی‌های با مینا فکر میکردم که اگر تهران بودم قطعا امشب در گرامافون پاستا میخوردیم و از لبخند عیسی انرژی میگرفتیم و پیاده تئاتر شهر را گز میکردیم که انگار کائنات همه‌ی این دلتنگی‌ها را دست به دست به صدابردار رادیو رسانده بود و در دلگیرترین لحظه‌ی آنجا برایمان «سلام ای غروب غریبانه‌ی دل» را پخش کرد وَ هوای دلمان تَر شد از تورم گلویمان...

جلال آل‌احمد، پدرخوانده نثر فارسی

در پادکست «رادیوخواندنی» میخوایم با نویسنده‌های ایرانی بیشتر آشنا بشیم. توی قسمت اول کمی درباره جلال آل‌احمد گپ زدیم و قسمت‌هایی از قصه‌های «گلدسته‌ها و فلک» و «شوهر آمریکایی» از کتاب پنج داستان رو خوندیم.

صلح معاویه؟

امشب که ساعت صفر شود یا همه چیز خوب است یا عجیب و سیاه...
یا خوب میشویم در کنارهم یا سخت میجنگیم در پی اثبات هم
و من نگران از رفاقت‌هایی که ریخته می‌شوند و جمع کردنشان سخت و ناشدنی

امشب که ساعت صفر شود داستان جور دیگری میشود که بیا و ببین
یا خون میشود و شهید میدهد
یا صلح معاویه است و در پی‌اش انتقام

خدا بخیر کند آخر و عاقبتمان را

لبْ دوخته‌ها

آخ از این رازهای مگو... از این ناگفته‌هایی که هیچوقت گفتنشان نمی‌آید وُ لبت را میدوزد به هم از بس که خروجشان سخت است و شنیدنشان ناگوار.

اشرف مخلوقات که میشوی باید خودت را برای خیلی چیزها آماده کنی. برای حیات، رفاقت، شکست، جان دادن و مرگ... و در دل همه اینها راز مگویی‌ست که سخت میشود زیست و ادامه داد ماموریت اصلی حیات را.

باید دروغ بگویی یا حداقل راست نگویی، باید پنهان کنی یا نشان ندهی، باید شاد باشی یا غمگین نباشی... باید خودت نباشی تا بتوانی در کنار آدمهایی که پرند از تناقض دوام بیاوری...

خودت... خودت در خلوت خودت طوفان بشوی وُ غرش کنی وُ بباری... بباری اما لب باز نکنی... سیر بباری وُ دلت پیر شود وُ چروک روزگار بر چشمهایت نشیند وُ لب باز نکنی از راز نهانِ همه‌کس غریبه.

کی میرسد وقتش؟ وقت آنکه بر فراز بلندترین برج بایستی، فریاد کنی هر چه در این سالها بر تو گذشته ‌و بعد رها کنی خود را .... پرواز به سوی زمین با بالهایی که رازهایت به تو دادند و حین رهایی تنها مرور کنی همه آنها را، وَ چَشم ببندی وُ گوش ببندی به همه‌ی ناله‌ها وُ فریادهایی که تماشاچیان برای رهاییت سر میدهند...

فرود که آمدی دوباره زمان پرواز است. پرواز به سوی معبود و یارِ در انتظار نشسته...

قرن‌طینه

عجب روزهایی شده این لحظه های بی حوصلگی قرنطینه، این شمردن ثانیه ها و نگذشتن عقربه ها از پس هم... گشتن در خانه و بیکاری و بی حوصلگی، چرت های وقت‌و‌بی‌وقت - گاه‌و‌بی‌گاه؛ سرک در موبایل، هیچ نیافتن و ندیدن و نخواندن...

از حق نگذریم یک سالی منتظر این لحظه‌ها بودم که زمان را به بطالت طی کنم و نفس راحتی بکشم از اینکه فکر هیچ نباشم و فقط بگذرد.

اما حالا جانم به لبم رسیده و دلم کمی شلوغی و خفگی در زمان میخواهد...